جمهوری اسلامی ایران

وبلاگ شخصی حمید ماجانی، نظرات و دل‌نوشته‌ها

جمهوری اسلامی ایران

وبلاگ شخصی حمید ماجانی، نظرات و دل‌نوشته‌ها

برای ساقی

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۱۴ ق.ظ

موضوعات زیادی برای نوشتن به وجود آمد در این یک ماه و اندی اما حس نوشتن نبود به دلیل برخی معضلات شخصی اما خبر ناگوار فوت برادر دوست بزرگوارم ساقی بی‌شک در اولویت نوشتن بود که البته به دنبال فرصتی بودم برای نگاشتن.

ما چهار برادر بودیم بدون خواهر [آیکون در حسرت خواهر داشتن![

من دومی بودم و اولی محمدرضا سه سال بزرگتر از من بود. در یک دبستان درس می‌خواندیم و با هم مدرسه می‌رفتیم. مشکلات زندگی ما زیاد بود. پس از آغاز جنگ از اهواز به موطن اصلی و آباء و اجدادی خویش اصفهان برگشته بودیم و بیکاری‌های کوتاه مدت و بلند مدت پدر وضعیت اقتصادی ناگواری را برای ما رقم زده بود اما کانون خانواده به لطف قلب بزرگ، صبور و مهربان مادر و نان حلال پدر گرم بود و خلاصه دل خانواده شاد بود.

محمدرضا در سال سوم دبستان بود که خانواده متوجه علامات بیماری او گشت. علامات اولیه نوعی خستگی و ضعف عضلانی بود. پس از ماه‌ها رفت و آمد پزشکی و با آزمایشات پیشرفته‌ی ژنتیکی در تهران مشخص گردید که نوعی بیماری ژنتیکی (دوژن دیستروفی) است که درمان هم ندارد! پزشک گفته بود که این بیماری در نهایت منجر به فوت بیمار خواهد شد اما پدر به خانواده چیزی نگفته بود. این بیماری طبق روال معمولش با گسترش ضعف عضلانی در بدن بیمار منجر به معلولیت جسمی و در نهایت با ضعف عضلات قلب منجر به ایست قلبی و فوت بیمار می‌گردد. طبق گزارشات بیمار حداکثر 15 سال عمر می‌کند. البته این نوعش را که محمدرضا داشت!

محمدرضا در عرض یک سال زمین‌گیر شد و با ویلچر به مدرسه می‌رفت و به دلیل شدت ضعف عضلانی تا سال دوم راهنمایی بیشتر درس نخواند چون دیگر قادر به نشستن بر روی ویلچر هم نبود.

همه‌ی خانواده با موضوع بیماری کنار آمده بودند و ما زندگی شادی داشتیم و اصلا روزمره ما دچار مشکلی حاد نبود هر چند دامنه‌ی رسیدگی به کارهای محمدرضا بسیار گسترده بود و بار اصلی را مادرم بر دوش کشیده بود و البته از درون ویران می‌گشت اما در ظاهرش خم به ابرو نداشت!

روحیه‌ی محمدرضا عالی بود و هیچگاه گله و شکایتی مبنی بر خستگی از وضع موجود نداشت و امیدوارانه زندگی می‌کرد و واقعا شاد بود و جالب اینجا بود که بنده که از زمان قبولی دانشگاه کمتر خانه بودم هر گاه او را می‌دیدم و با او گفتگو می‌کردم مشکلات و ناراحتی‌هایم فراموشم می‌شد و از گفتار و انرژی مثبت محمدرضا همه انرژی می‌گرفتیم.

او برای زندگی‌اش برنامه روزانه داشت و لیگ‌های فوتبال داخلی و خارجی را دنبال می‌کرد و جالب‌تر اینکه نتایج هفتگی بازی‌ها را یادداشت می‌کرد. من در باشگاه در رده نوجوانان و جوانان در لیگ اصفهان فوتبال بازی می‌کردم و با بنده در مورد تحلیل بازی‌های هفته گفتگو می‌کرد. اهل مطالعه بود هر چند گرفتن کتاب در دستش ممکن نبود و هر صفحه را که با حالت خوابیده مطالعه می‌کرد باید منتظر می‌ماند تا کسی بیاید و کتاب را برایش ورق بزند. مراقب سلامتی‌اش بود و هر غذایی را نمی‌خورد!

بسیار اهل شوخی و خنده بود اما در عین حال اصلا از شوخی‌هایش دلگیر نمی‌شدی چون بسیار لطیف و باادب بود.

بگذارید یک اعتراف بکنم!

حتما دیدید که برخی با مرور خاطرات خود آرزو می‌کنند که ای کاش به فلان دوره برمی‌گشتیم! (شاید شما هم از این دسته باشید)

زندگی بنده به گونه‌ای رقم خورده که هیچگاه آرزوی بازگشت به دوران قبل را نداشته و ندارم! اما فقط در مورد بودن با محمدرضا دوست دارم به زمان بودن او برگردم و دوباره ... بگذرم ...

محمدرضا دو ماه پس از ازدواج بنده (در ماه آبان) در سن 28 سالگی فوت کرد. (یعنی 13 سال بیشتر از سایر بیماران مبتلا به چنین دردی!) به دلایل مشخص مراسم ازدواجم در اصفهان نبود (همسرم اصفهانی نیست!) و محمدرضا رو از قبل از ازدواجم (در شهریور ماه) ندیدم و بعدش هم چون دبیرریاضی در دبیرستان بودم فرصتی برای رفتن به اصفهان نبود.

او نیمه شب فوت کرده بود در حالی که آن شب فقط کمی از کوفتگی بدنش گله‌گی کرده بود و در حالی که برادرم کمی بدنش را داشته ماساژ می‌داده به خواب می‌رود و دیگر بیدار نمی‌شود!

همان وقت مادرم به من زنگ زد و با حالی گریان گفت که داریم محمدرضا رو می‌بریم بیمارستان و التماس دعا داشت و گمان می‌کرد که محمدرضا بیهوش شده! من کمی دلداریش دادم و گفتم فردا می‌آم اصفهان و نگران نباش انشاءالله خوب می‌شه!

با دستان خودم بدنش رو برای غسل دادن زیر و رو می‌کردم که البته دیگه وزنی نداشت! حداکثر 30 کیلو! چندین بار بوسیدمش اما دلم راضی نبود به چنین فراقی که مجالی برای آخرین وداع و آخرین مصاحبت در روزهای آخر زندگی‌اش نداشتم و اگر می‌دانستم که روزهای آخر زندگی اوست به هر شکل سری به او می‌زدم!

خودم به داخل گودال قبر رفتم و بدن سبک و کفن‌پوشش را روی خاک گذاشتم! نمی‌شد مردم را معطل کرد! مجالی برای سیر تماشاکردن و سیر در آغوش کشیدن نبود! بندهای کفنش را باز کردم و صورتش و گونه‌ی راستش را بر روی خاک گذاردم! یکی از دایی‌هام کنار گودال بود! گفت: ببین داره لبخند می‌زنه! برای لحظاتی که نمی‌دانم چقدر بود دستم را روی لبان و گونه‌ی سردش کشیدم

صدایی مرا به خود آورد که بگیر! بلند شدم و سنگ‌های لحد را گذاشتم! زمزمه می‌کردم حلالم کن داداشی حلالم کن! ...

ماه‌ها عذاب وجدان داشتم که آن گونه که شایسته و بایسته است به محمدرضا خدمت نکردم و در خفا و مجالس دعا گریه می‌کردم. گذران روزگار هر مصیبتی را سبک خواهد کرد اما زخم دل یک انسان التیام نمی‌یابد مگر با ...

من با این زخم دل بودم تا یک شب خواب عجیبی دیدم که تا مدتها برای کسی تعریفش نکردم چون اساسا به خواب‌هایم اعتنا نمی‌کنم و اصلا اهل زیاد خواب دیدن هم نیستم و به ندرت خوابی یادم می‌ماند!

در آن خواب دیدم که به خانه‌ی پدرخانمم رفته‌ام و وضعیت خاصی را مشاهده کردم که وصف آن بماند! در واقع این یک رویای صادقه بود و بنده شش ماه پس از این خواب بود که همان صحنه را در منزل پدرخانمم دیدم و آنجا بود که متوجه شدم که این وضعیتی که در خواب دیده بودم حاصل مصیبت فوت مادرخانمم (بر اثر حادثه‌ی رانندگی) بوده و بنده همان گفتگویی که با پدرخانمم در خواب داشتم را ملاحظه نمودم. 

اما آن خواب دو قسمت بود و قسمت دوم خواب بنده رفتن به خانه‌مان در اصفهان بود. محمدرضا را دیدم که در جای همیشه‌گیش نشسته و بنده متعجب و ترسان شدم که این داداش ما که رحمت خدا رفته بود و داشت باورم می‌شد که اون کابوس بوده و در واقعیت محمدرضا هنوز فوت نکرده!!! اما در کمال تعجب دیدم که محمدرضا با لبخندی می‌گوید که تو فکر کردی که من مردم؟! من نمردم! و همیشه با شما هستم! هر وقت اومدی اینجا من هم هستم داداش حمید!

این گفتگو به قدری سنگین بود به لحاظ روحی و روانی که همان لحظه از خواب پریدم و موقع سحر بود و بلند شدم و چند رکعتی نماز خواندم و یک ساعتی گریستم!

چند روزی در مورد حرف‌های محمدرضا فکر می‌کردم و سعی می‌کردم احساس لذت گفتگو با محمدرضا رو زیر زبان داشته باشم!!! هر چند احساسات دیگری هم در این گفتگو رخ داده بود!

در نهایت ادراک بنده از این خواب این بود که این رویای صادقه دارد راه را به من نشان می‌دهد که حمید! مانند غافلان زندگی نکن! دریاب فرصت خدمت و محبت به پدر و مادر و برادران و همسر و ... را! آن کس که مرده تویی که در حسرت گذشته‌ای و به فکر امروز و فرداهایی که در آن هستی نیستی! محمدرضا زنده است به همان اندازه که خوب بود و امروز او زنده‌تر از من است چون خوب‌تر از من زیست.

من پس از این جریان بود که غمی از فوت برادرم به واسطه‌ی فراق ندارم چون او در کنار ما و در خانه‌ی ما و در قلب ماست و واقعا محمدرضا دیگر برای من مرده نیست! اگر فاتحه‌ای یا دعایی می‌خوانم از روی بخشش و ترحم نیست بلکه از روی نیازمندی خودم می‌خوانم که "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

همین داستان برای مادرخانمم که 50 سال نداشت که فوت کرد هم رخ داد و الحمدلله من و همسرم توانستیم از این مصیبت برای ادامه زندگی‌مان راه بسازیم و به بی‌راهه نرویم!

دوست بزرگوارم ساقی!

می‌دانم که اوضاع و احوالت رو به راه نیست و باید زمان بر مصیبت بگذرد تا سنگینی دل کاهش یابد. انتظار هم نداشته و ندارم که همان ادراکی که بنده را تسکین داده تو را بدهد و همان تجربه‌ای که زخم دل مرا مرهم گذاشته تو را آرام کند. تو باید راه خودت را بروی و هر کس باید داستان زندگی‌اش را مطابق با درک و عقل و جسم خودش بنگارد و قرار نیست و امکانش نیست که داستان کسی رو کپی پیست کنیم! اما این تجربه‌ای است که در نوع خود منحصر بفرد است و باید از این تجربه به ظاهر تلخ و دردآور نکاتی را برای ادامه‌ی زندگی بیاموزی. این مصائب برای همه رخ می‌دهد و تفاوت در نوع برخورد و مواجهات است.

یادم هست (اگر اشتباه نکرده باشم!) که در جریان مواجهه‌ی محدثه با مقوله‌ی مرگ تو کامنت گذاشتی که خانواده‌ات اصلا اجازه حضور تو در تشییع جنازه را نداده و نمی‌دهند!

صحبت زیاد است و مجال اندک!

برای تو آرزوی آرامشی جاودانه دارم که با هیچ عدم آسایشی متلاطم نگردد.

پی‌نوشت: این مطلب را با اشک نوشتم اما ... باید معذرت بخواهم از همه دوستان چرا که ... ببخشید اگر خاطرتان مکدر گشت ... خداوند همه‌ی رفتگان را بیامرزد و ما را در یاد آنها غافل نگرداند.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۱۶

نظرات  (۱۵)

سلام ،

آخ که چقدر سخته ... قلمتون فوق العادست ، دوبار خوندم متن رو و هربار اشکام سرازیر شد و چیزی نمونده بود که هق هقم بلند بشه و ... .

خدا بیامرزه برادرتون رو ... چیز دیگه ای ندارم که بگم فقط خیلی غمگین شدم از این ماجرا

و البته خوشحالم که می تونم خیلی چیزا ازتون یاد بگیرم.

یاحق.

پاسخ:
پاسخ:
سلام
خدا همه اموات رو بیامرزه
و عاقبت همه ما رو هم ختم به خیر بکنه
غم‌انگیز بود و حالا اما دیگه یه عبرته فقط برای من و یه آیه س ...
حق یار شما
چه جالب...دقیقا حس منو درک میکنید ..اینکه مجبور میشی بودنش رو برای خودت داشته باشی که دیگران بهت چپ چپ نگاه نکنند...
اگر جریان برعکس بود...انتظار داشتم آروم باشه و بدونه که این یک واقعیته و زندگیش رو ادامه بده...اصلا و ابدا هم به نبود من فکر نکنه....
فقط از خدا برام آرامش بخواد و.......

پاسخ:
پاسخ:

خوبه!
سعی کنیم چیزایی رو که اون عزیزا ازمون می‌خوان انجام بدیم!
اونا توی دنیایی هستن که حقایق رو می‌بینن و یه جورایی با ما ارتباط دارن
نسبت به قبل عمق ارتباط افزایش یافته و ظاهر و باطن اعمال ما براشون مکشوف هست چون دنیای اونا دنیای ظاهر و باطن نیست!
البته واقعا نمی‌دونم که چقدر اجازه دارن ما رو ببینن و با چه شرایطی اما
قطعا به ما سر می‌زنن و از حال ما باخبر می‌شن و از خوشحالی ما شاد و از غم ما محزون می‌شن.
البته اگر گرفتاری شون زیاد باشه که نمی تونن ...
مثلا چهل روز اول گفته شده که گرفتار حساب و کتابشون هستن و ...
طلب مغفرت و آمرزش و خواندن قرآن و صدقه دادن و احسان به پدر و مادر و دوستان و اطرافیان و خلاصه انجام هر کار خیری اونا رو خوشحال می‌کنه و البته در هر کار خیری که یاد اونا هم باشه اونا رو بیشتر شاد می‌کنه
مادربزرگی دارم که حتی اگر غذایی می خورد که لذیذ است یاد از گذشتگان می کنه
جایی می خوندم که حتی غذایی که به حیوانات می دید رو به یاد ما بدید ...

خوشحالم که شما کم کم بر این مشکل فائق می‌آیید و ناتوان نیستید در این اتفاق ناگوار و به سمت بهتری حرکت می‌کنید ...
و این داغ را به معرفتی ماندگار تبدیل خواهید نمود ...
نه به یک ناخوشی ماندگار ...
و صرفا خاطره‌ای تلخ که زندگی ما رو به تلخی و ناخوشی سوق می ده ...
عذر منو بپذیرید اگر باعث تجدید خاطرات شما شدم و ناراحتتون کردم....
فقط چندتا عکس و آواز مونده....و با من که هنوز باور نکردم.....یک کابوسه...بالاخره بیدار میشم...بغلش میگیرم و میبوسمش و باز شیطنت باز باهم آواز میخونیم و باز ....باز...باز....

پاسخ:
پاسخ:
نه!
اصلا!
هرگز ناراحت نمی شم از زنده شدن خاطرات برادرم
باز هم ممنونم که یادش رو برام تازه کردی

هر چقدر که برادرت رو دوست داشته باشی همون قدر برات زنده س و باهاش زندگی می کنی
مهم اینه که اون در یاد تو مونده مهم اینه که جزیی از زندگی تو شده و حالا تو باید یه جوری اونو تو زندگیت داشته باشی که جای بقیه هم مشخص باشه
واقعا سخته اما شدنی هست
بعضی وقتا مجبور می شی بودنش رو برای خودت فقط داشته باشی تا دیگران بهت چپ چپ نگاه نکنن!
این خیلی وقتا آزاردهنده هست که از عزیزترین افراد و اطرافیانت باید مخفی کنی که هنوز داری با اون زندگی می کنی!
به هر حال در دراز مدت باید جوری باهاش زندگی کنی که ...
راستی اگر این جریان برعکس شده بود چه انتظاری از داداشت داشتی؟!
که چیکار بکنه برات؟!
که چجوری به یادت باشه؟!
که ... ؟
۲۴ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۵۳ جمهوری اسلامی به ساقی
سلام ساقی
ممنون که قابل دونستی و راحت گفتی حرفهاتو
و من با این کلماتت اشک ریختم و باز هم ...
مصیبت زده آن نیست که مالش رو برده‌اند!
مصیبت زده آن است که برادرش را از دست داده!
این جمله امام حسین بالای سر جنازه ابالفضل هست...
اما
و بشر الصابرین
خداوند صبر بر مصیبت رو دوست داره و برای صابران بشارت داره

شاید یکی از دلایل صبر دیدن حال دیگران باشه
منم با دیدن مادرم و این که باید چه مصیبتی رو تحمل کنه صبور می‌شدم!
یعنی اگر جزع و فزعی داشتم با دیدن مادرم می‌خوردمش!
زندگی ما مملو از تلخی ها و شیرینی ها بوده و هست و خواهد بود
اما
برخی شیرینی ها و تلخی ها فراموش نشدنی هستند و غیر قابل انکار و اغماض!
حال شیرینی که خوبه و تکرار در یادش انرژی بخشه اما تلخی ها؟!
باید از تلخی ها شیرینی بیافرینیم!
این کاملا شخصی هست و نمی شه نسخه داد که این جوری باهاش کنار بیا و هضمش کن و شیرینش کن!!!
اما نسخه کلی اینه که توی تلخی یه حادثه تلخ نباید بمونی!
چون موجب تلخی وجود مادی و معنوی تو می شه!
باید تلخی اون حادثه رو به شیرینی ماندگاری تبدیل کنی
شیرینی "ستون شدن برای مادر"
شیرینی "همراه شدن با پدر"
شیرینی ...
من این شیرینی ها رو در کلامت دیدم و خیلی چیزای دیگه هست که تو می بینی و من نمی تونم ببینمشون ...
ممنونم که گفتی چند کلمه از حرفای دلت رو
و من رو هم شریک کردی در حال و هوای خوبت
از آن طرف فکر مادرم هم بود که چطور متوجه شود و چه مکافاتی و چطور به او بگوییم و..بابا مثلا قرار بود برود مسافرت که من برش گردانده بودم و من باید برمیگشتم پیش مادرم و فکر کنید در آن شرایط باید خودم رو کنترل میکردم که اصلا و ابدا متوجه نشود...پدر و برادرم کارهای کفن و دفن را بکنند و...شب من توی بغل مادرم خوابیده بودم و برایش عجیب بود که برای من چه اتفاقی افتاده و...تا صبح که با هزار مکافات و دلیل و ...به او گفتیم و حال و روز من که باز باید کارها را انجام میدادم و...به معنای واقعی ستون!تشییع جنازه ای واقعا بی نظیربودو عجیب...جناب جمهوری من تمام مدت حس میکردم یه کابوس وحشتناک دارم میبینم که آخرش بیدار میشم...تمام مدت...وقتی برادرم رو دفن کردند با هزار خواهش و التماس ماندم و تا بعد از ظهر قرآن خواندم البته پدر و مادرم متوجه نشدند وگرنه....نشسته بودم قرآن میخواندم ولی اصلا نمیتوانستم هضم کنم این کسی که اینجا خوابیده برادر منه...و دیگه نمیبینمش...صداشو نمیشنوم...اشتباهی که کردم این بود که لحظه آخر قبل از دفن که دیدمش نبوسیدمش...ترسیدم...فقط مراقب پدرم بودم که حالش خراب بود و تظاهر میکرد خوب است و به من گفت برادرت رو ببوس و باش خداحافظی کن و من ترسیدم ببوسمش...یعنی نمیفهمیدم برادرمن است...شب اول حدود ساعت 11یا شایدم 12 بود که با اصرار به دایی باز بدون اینکه پدر و مادرم بفهمند رفتم سرخاک و باز اشکی نبود...فقط قرآن خواندم و دعا و برگشتیم....و همان شب بیدار ماندم و قرآن را ختم کردمم...برادرم خیلی تمیز و مرتب بود وقتی میرفتم و میدیدم پراز دستمال کاغذی ست مشغول تمییز کردن میشدم...و افکاری که گفتنش درست نیست... هفته اول هر روز با پسرخاله ام میرفتم پیش برادرم...هرروز...بدون اینکه کسی بفهمد...میرفتم و باهاش صحبت میکردم...قرآن میخواندم....
آدمی نیستم که زیاد صحبت کنم و درددل کنم و حرف بزنم و...ولی امروز واقعا ....ببخشید اگر زیاده روی کردم... داغ برادر دیدید و میفهمید چه میگویم...
میدانم که حالش خوب است و آرامش دارد و از این بابت خوشحالم و خودم را تسلی میدهم ولی گاهی دلتنگ میشم به وسعت یک دریا..

پاسخ:
پاسخ:

سلام
جناب جمهوری عزیز خداوند روح برادرتان را قرین رحمت کند...
خدارو شکر صبور شدم...واقعا به خدا ایمان پیدا کردم واقعا میدونم صلاح آدم رو میخواد و تقدیر همه رو زیبا مینویسه هرچند که تلخ...اما گاهی این تلخی هم لذت بخش میشه...اینکه در اوج ناباوری صبور باشی ...ستون خانواده باشی...شونه هات واسه گریه همه جا داشته باشه اما خودت....
من با برادرم به معنای واقعی رفیق بودم...به معنای واقعی...دیوانه بازی هایی در می آوردیم که اوایل همه نگران من بودند که چطور با این مسئله کنار بیام ولی خدا صبر و قرار داد و یا حداقل ظاهرا مقاوم...
فکرش رو هم نمیکردم اینقدر قوی باشم...با شرایطی که خودتون هم توی متن اشاره کردید...من توی مراسم های عزاداری و تشییع جنازه شرکت نمیکردم وخودم بروم بالای سر جنازه برادرم...جزو اولین کسانی باشم که ...
دلشوره ای که حس کردم و تماس گرفتم با پدرم که بریم خانه برادرم...وقتی رسیدیم برادر بزرگترم ...آغوش پدر ...دلداری به برادر...رفتم بالا جسد برادرم رو دیدم خواب بود...آروم آروم...کنارش نشستم اشکی نداشتم...شوکه بودم...برادر من؟!هرچی صداش کردم بیدار نشد...اصلا نگفت یدونه خواهرم اومده منو ببینه...بلند نشد سر به سرم بزاره...دنبال هم بکنیم مثه دوتا بچه...آتیش بسوزونیم...یکم کنارش نشستم و جالب اینجاست که تو اون شرایطی که هیچ کس حال خودشو نمیفهمه قرآنی که همیشه خودش میخوند و منو هم مجبور میکرد که هرشب باهم بخونیم و به ترتیل بخونم (قبل از ازدواج خانه پدری) رو برداشتم و شروع کردم به خواندن...برای همه عجیب حتی خودم که الان فکر میکنم...

پاسخ:
پاسخ:
سلام
برای تبریک سال نو خدمت رسیدم که مطلب تاثیرگذاری نصیبم شد.
خیلی اصل مطلب خواندنی است وخیلی هم خوب نوشته ایدش.
اشک خوانندگان همچون نویسنده جاری میشود.
خدا رحمت کند برادرتان و برادر ساقی جان را. انشاءالله که مرتبه شان عالی تر هم بشود بواسطه دعاهایی که به یاد ایشان می خوانید.
اعتقاد به اینکه همیشه با ماهستند و در کنار ما ، اعتقاد قلبی، خیلی آرامش بخش است.

پاسخ:
پاسخ:
سلام
ممنون از لطف شما
سلام
بهارمبارک
روح برادربزرگوارتان هم شاد
یاعلی

پاسخ:
پاسخ:
سلام
ممنون
شرمنده

پاسخ:
پاسخ:
دشمنت ...
سلام.
آقا حمید دلمان را لرزاندید!خدا برادر شما را از نور رحمت بهرهمند کند.همچنین آقای ساقی که بنده تا به حال توفیق گفتگو با ایشان را نداشتم، خداوند به ایشان و خانواده محترمشان صبر دهد.
یاد بیت حضرت حافظ افتادم:
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد/حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
پست شما آیینه نمای این بیت حافظ شد.خدا به شما خیر دهد.ممنون.
راستی به روز هستم.ما رو از نظر ارزشمندتون محروم نکنید.

پاسخ:
پاسخ:
سلام
ممنون از لطف شما
منظورتون خانوم ساقی هست دیگه!
:)
خداوند سالی پر از خیر و برکت ارزانی شما بگرداند.
چشم
۲۸ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۰۶ شهروند سبز
سلام
خدا رحمتش کند.
سال نو بر شما مبارک.امیدوارم سال جدید سالی توام با خوشی و سلامتی برای شما باشد.
با مطلبی از دکتر شریعتی در خصوص نوروز در خدمتم.
موفق و سلامت باشید

پاسخ:
پاسخ:
سلام
بر شما هم مبارک باشد انشاءالله
چشم
سربلند و سلامت باشی
۲۸ اسفند ۹۲ ، ۰۷:۰۱ اِلـــــــــیما
ایام را مبارک باد از شما.

مبارک شمایید.

ایام می‌آید تا به شما مبارک شود

مبارک باشید ...



پاسخ:
پاسخ:
سلام
شما هم مبارک باشید
۲۱ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۴۶ علی...شبستان
سلام

روح برادر بزرگوارتان شاد . بیش از هر چیز صبرش مرا تحت تاثیر قرار داد . خداوند متعال با صلحا محشورش گرداند
مجالی دادید تا کمی بیاندیشم به این زندگی و آمالش . به روزهای تلخ و شیرینش . و به عمری که بیهوده با حسرت سپری می کنیم .
باید شروع کرد تا بعدها نیز دچار حسرت نشویم

یا علی

پاسخ:
پاسخ:
سلام
ممنونم
خدا روح شهدای ایران و پدر شما رو با شهدای کربلا محشور بفرماید.
امیدوارم یوم الحسرة برای ما حسرت از بهتر و خوبتر بودن باشد نه حسرت از کمتر بد کردن.
آمین
سلام و عرض احترام
وقتی امروز آمدم سراغ وبلاگ شما مطمئن بودم مطلب نوشتید؛ خوشبختانه یا متاسفانه حس ششم من گاهی بسیار قدرتمند وارد عمل می شود.
امروز ساعت 4صبح همسرم رفت ماموریت؛ و من بیدار بودم.بعد از نماز و قرآن خوابم برد. خواب دیدم سر یه کلاس هستم که استاد در حال صحبت است. اما صحبتش دقیقا مرثیه و عزاداری بود و دقیقا همان صحبتهای استاد صمدی که من قبلا گوش کرده بودم. کم کم کلاس شد عزاداری و سینه زنی. چهره استاد برایم واضح شد و شما بودین. چنان با حزن و اندوه می خواندین که همه تحت تاثیر بودند. کلاس تمام شد اما صدای عزاداری هنوز توی گوشم بود؛ بعد خودم را سوار بر اتوبوس دیدم که خیلی شلوغ بود و همه ایستاده بودند و صدای شما همچنان داشت پخش میشد. پیرزن فرتوتی جلوی من بود که خیلی گریه میکرد. تمام صورتش چروک بود. ناگهان از شدت گریه سرش افتاد روی پشت صندلی. ترسیدم دست بزنم که مبادا غسل میت به گردنم بیفتد. بیدار شدم و این خواب از معدود خوابهایی است که خوب یادم مانده.

وارد وبلاگتان شدم و دیدم مطلب نوشتید. خدا برادرتان را رحمت کند. چقدر مراحل زندگی ایشان زیبا بوده. بلاتشبیه: انگار "ما رایت الا جمیلا!"
خدا به مادر محترمتان صبر و شکیبایی عطا کند.

در مورد فوت برادر دوست مشترکمان خیلی ناراحت و افسرده شدم. مخصوصا که نصف شب وارد وبلاگش شدم و دو مطلبش را هضیان وار خواندم. انگار هم او هضیان نوشته بود و هم من هضیان خواندم. هنوز حسش در وجودم هست. تا صبح چشمانم به سقف بود تا هوا روشن شود و من دلیلی برای تماس با او پیدا کنم.
همه قبول داریم مرگ بخشی از زندگیست؛ اما به وقت پذیرش این واقعیت می زنیم زیرش!

خدا همه ی رفتگان مان را ببخشد و بیامرزد.

پاسخ:
پاسخ:
سلام
شما بزرگوارید و ...
آمین ...
سلام
گریه کردم ...
خدا بیامرزدشان ...
خدا به همه صبر بدهد ..گاهی تنها باید در ازمایش الهی صبور باشیم ..

پاسخ:
پاسخ:
سلام
خدا تموم رفتگان رو بیامرزه
صبر واژه‌ی غریبی است!
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی